بعد از ظهر مهمونهامون که یه زن و شوهر مسن بودن اومدن و کلی خوشحال شدیم
فاطمه که از صبح کلی ذوق کرده بود و هی میرفت پیغام گیر تلفن رو میزد تا صدای مامان مهین رو بشنوه
همسری روز جمعه رفته بود به مناسبت عید غدیر کیک سفارش داده بود و مامان مهین هم زحمت کشیده بود و یه رولت درست کرده بود
اینم بگم کیکهاش حرف نداره و خیلی خوشمزه س
تا دیروقت دور هم بودیم و کلی خوش گذشت
یکشنبه هم رفتیم کلاس فارسی و قرآن
امروز هم موبایل رو مث همیشه برا ساعت ۶ تنظیم کرده بودم ولی انقد که خوابم میومد گفتم نیم ساعت دیگه پا میشم ولی فاطمه بیدار شد و دیدم ساعت ۸:۲۰ بود
همسری رفت سرکار ولی انقد که هوا سرده جرات نکردم پامو بزارم بیرون و من و فاطمه موندیم خونه و الان در خدمت شماییم
همیشه تو فیلمها برف و بوران رو میدیدم ولی دیروز واقعیش رو هم دیدم
هنوز زمستون شروع نشده ۱۱ درجه زیر صفره خدا به دادمون برسه بعد از کریسمس که تازه زمستون شروع میشه
تو این سرما بچه های مهد رو میبرن بیرون و دو ساعت تو سرما نگهشون میدارن همسری میگه روز جمعه بچه ها گریه میکردن که سرده بریم تو
خدا رو شکر بچه های مهد ما زیر دو سالن و زیر ۱۲ درجه اجازه نداریم ببریمشون بیرون همش به فاطمه فکر میکنم فردا چه جوری تو این سرما برن بیرون
خودشون یه ضرب المثلی دارن که میگن هوای بد نداریم لباس بد داریم
این به این معنا نیست که لباسهاشون بده کنایه از لباس گرم نپوشیدنه
خودشون میدونن چه جور لباسهایی وارد بازار کنن تا بشه سرمای اینجا رو تحمل کرد و انصافا لباسهای گرم و خوبی هم دارن
ولی با همه این حرفها ما نژادمون فرق میکنه و تو کشور گرم بزگ شدیم
هوای اینجا سرده و منم سرمایی
ولی خدا رو شکر فاطمه مث ما سرمایی نیست و با هوای اینجا کم و بیش میتونه کنار بیاد
دیروز تو اون سرما اومدن درخت روبروی خونمون رو برا کریسمس تزیین کردن
و یک ماه مونده تا کریسمس ولی مغازه پره از تزیینات و وسایل مربوط به کریسمس
حتی عکس پاکت شیر و ماست هم مربوط به کریسمس میشه
وقتی شور و حال اینا رو میبینم که چقد به عقایدشون پایبندن دلم برا خودمون میسوزه ما که عقاید دین و مذهبمون
کاملتر و درست تر از اینهاس فعالیتهای دینیمون هر سال کمرنگتر از سال گذشته میشه
اینجا حتی ۷۰ درصد هموطن هامون یادشون رفته ماه محرم چه ماهیه اعمال ماه رمضان چیه و.....
چه میدونم والله انشالله خدا هممون رو به راه راست هدایت کنه
بریم بریم عکسها رو ببینیم که شما هم حوصلتون سر رفته
فاطمه تا آهنگ پخش میشه میگه مامان من که شویه ندایَم(من که شوله ندارم)
پیرهن به نروژی میشه شوله و خانوم شوله میخواد تا به قول خودش بِگَصه(برقصه)
هفته گذشته که رفته بودیم ختم دیدم گریه کرد و اومد تو آشپزخونه
پیش من بعدا باباش میگه اونجا دارن قرآن و مداحی میخوندن این اومده هَپی بِرس دِی رو میخونه و حرکات موزون انجام میده
دو هفته پیش که رفته بودیم کلاس قرآن بین نماز ظهر و عصر باباش داشت حمد و سوره رو به بچه ها یاد میداد خب این وسط هر بچه ای سوال داشت دستشو میگرفت بالا و سوالشو میپرسید
فاطمه هم به تقلید از اونها دستشو گرفت بالا
و گفت شما اجازه نَدایی جویابتو در بیاری(شما اجازه نداری جورابتو در بیاری)
باباش برا وضو جورابشو در آورده بود و یادش رفته بود پاش کنه
چند وقت پیش رفته بودیم خرید خیلی اذیتم کرد بهش گفتم حالا هر کاری دلت میخواد بکن ولی دیگه نمیارمت بیرون
چند بار با خودش تکرار کرد و دیروز که از من ناراحت شده بود گفت هر کار میکنی بکن من دیگه باهات دوست نمیشم
شنبه میخواست با باباش بره خرید اولش باباش گفت من نمیبرمت چون هوا سرده باهاش قهر کرد
و گفت حایا(حالا) که منو نمیبیی(نمیبری) حسنی شدی باید بری تو اتاقت تنها باشی
شعر حسنی رو خیلی دوست داره
سوره توحید رو کامل یاد گرفته و صلواتم میگه...شعرهای زیادی هم یاد گرفته

اینجا داره قالبو چرب میکنه

کیکی که همسری سفارش داده بود

قبل از اومدن مهمونها...این لباسشو یکی از دوستامون از مکه آورده
